Abelard - Hymns and Sequences for Heloise

پیر آبلار
Peter Abelard (1079-1142)

  1. 01 O quanta qualia
  2. 02 Dolorum solatium
  3. 03 Suscipe (Benedictine Ritual)
  4. 04 Mater salvatoris
  5. 05 Ne derelinquas me
  6. 06 Sponsus (Liturgical Drama)
  7. 07 Epithalamica (A Sequence For Easter Day) Intro Song of the Bride Psalm of the Maiden
  8. 08 Magnum salutis gaudium (Hymnus de Sancta Maria Magdalena)
  9. 09 Quam pium
  10. 10 Fulcite me floribus (Cistercian Antiphonale)
  11. 11 Dum esset rex (Cistercian Antiphonale)
  12. 12 De profundis
  13. 13 Samson dux fortissime (Medieval lai)

  • نوع اثر چنت
  • تک صدا کر
مرحمت فرموده از ارسال مطالب غیر تخصصی و بی ارتباط به اثر خودداری نمایید!
ادمین

پیتر آبلارد، فیلسوف قرون وسطی فرانسوی، منطق‌دان متکلم ، معلم ، موسیقی‌دان، آهنگساز و شاعر بود. در فلسفه، او به خاطر راه حل منطقی‌اش برای مسئله کلیات از طریق نومینالیسم و مفهوم‌گرایی و پیشگامی‌اش در مفهوم نیت در اخلاق، مورد تجلیل قرار گرفته است. او که اغلب با عنوان « دکارت قرن دوازدهم» یاد می‌شود، پیشگام روسو، کانت و اسپینوزا محسوب می‌شود. او گاهی اوقات به عنوان یکی از پیشگامان اصلی تجربه‌گرایی مدرن شناخته می‌شود.

در الهیات کاتولیک ، او بیشتر به خاطر توسعه مفهوم برزخ ( limbo) و معرفی نظریه تأثیر اخلاقی کفاره شناخته می‌شود. او (در کنار آگوستین خوداندیش مدرن) به عنوان مهمترین پیشگام زندگینامه‌نویس و مکاتبات عمومی، راه را برای رمان‌های نامه‌نگارانه بعدی و افشاگری‌های افراد مشهور باز کرد. او با نامه عمومی خود با عنوان «تاریخچه فجایع من» راه را هموار و زمینه را برای آنها فراهم نمود .

در تاریخ و فرهنگ عامه، او بیشتر به خاطر رابطه عاشقانه پرشور و تراژیک و تبادل نظر فلسفی پرشورش با شاگرد درخشان و همسر نهایی‌اش، هلوئیز آرژانتوی، شناخته می‌شود.

آبلارد، که در اصل «پیر لو پالت» نام داشت، حدود سال ۱۰۷۹ در لو پالت، در بریتانی متولد شد. او پسر ارشد یک خانواده اشرافی فرانسوی بود. او در کودکی به سرعت یاد گرفت. پدرش، شوالیه‌ای به نام برنگر ، پسرش را به مطالعه هنرهای آزاد تشویق کرد، جایی که او در هنر دیالکتیک (شاخه‌ای از فلسفه) سرآمد شد. آبلارد به جای ورود به حرفه نظامی، مانند پدرش، به یک فرد دانشگاهی تبدیل شد.

آبلارد در طول دوران اولیه تحصیلات دانشگاهی خود، در سراسر فرانسه پرسه می‌زد، بحث می‌کرد و می‌آموخت، به طوری که (به گفته خودش) «او به یکی از پیروان مکتب مشائیان تبدیل شد.» حدود سال ۱۱۰۰ میلادی، سفرهای آبلارد او را به پاریس آورد . در همین زمان بود که او نام خانوادگی خود را به «آبلارد» تغییر داد. ریشه لغوی آبلارد می‌تواند از کلمه فرانسوی میانه abilite (توانایی)، نام عبری Abel/Habal (نفس/غرور/شکل در سفر پیدایش)، کلمه انگلیسی «apple» یا کلمه لاتین ballare و پیتر آبلارد اشاره دارد.

او در مدرسه کلیسای جامع نوتردام پاریس زیر نظر اسقف اعظم پاریس و استاد نوتردام، ویلیام شامپو که از طرفداران برجسته رئالیسم فلسفی بود، تحصیل کرد. با نگاهی به گذشته، آبلارد ویلیام را اینگونه به تصویر می‌کشد که وقتی آبلارد به زودی توانست استاد خود را در استدلال شکست دهد، از تأیید به خصومت روی آورد. این امر منجر به تقابلی طولانی شد که در نهایت به سقوط نظریه واقع‌گرایی انجامید و نظریه مفهوم‌گرایی / نام‌گرایی آبلارد جایگزین آن شد.

آبلارد علی‌رغم مخالفت معلم شهر، مدرسه خود را ابتدا در ملون، اقامتگاه سلطنتی مورد علاقه‌اش، تأسیس کرد و سپس، حدود سال‌های ۱۱۰۲ تا ۱۱۰۴، برای رقابت مستقیم‌تر، به کوربیل، نزدیک پاریس، نقل مکان کرد. تدریس او به طور قابل توجهی موفقیت‌آمیز بود، اما استرس بر قوای جسمانی او تأثیر گذاشت و منجر به فروپاشی عصبی و سفر به بریتانی برای چندین سال بهبودی شد.

پس از بازگشتش، پس از سال ۱۱۰۸، ویلیام را در حال سخنرانی در صومعه سنت ویکتور یافت و در آنجا آنها بار دیگر رقیب یکدیگر شدند و آبلارد ویلیام را بر سر نظریه کلیاتش به چالش کشید. آبلارد بار دیگر پیروز شد و آبلارد تقریباً توانست به مقام استادی در نوتردام دست یابد. با این حال، برای مدت کوتاهی، ویلیام توانست مانع از سخنرانی آبلارد در پاریس شود. بر این اساس، آبلارد مجبور شد مدرسه خود را در ملون از سر بگیرد و سپس توانست آن را از حدود ۱۱۱۰-۱۱۱۲ به خود پاریس، در ارتفاعات مونتانی سنت ژنویو ، مشرف به نوتردام، منتقل کند.

پس از موفقیتش در جدل، به الهیات روی آورد و در سال ۱۱۱۳ به لائون نقل مکان کرد تا در سخنرانی‌های «آنسلم» اهل لائون در مورد تفسیر کتاب مقدس و آموزه‌های مسیحی شرکت کند. آبلارد که تحت تأثیر آموزه‌های آنسلم قرار نگرفته بود، شروع به ارائه سخنرانی‌های خود در مورد کتاب حزقیال کرد. آنسلم او را از ادامه این تدریس منع کرد. آبلارد به پاریس بازگشت و در حدود سال ۱۱۱۵، استاد مدرسه کلیسای جامع نوتردام و عضوی از کلیسای جامع سنس شد.

او به تثبیت مرجعیت فلسفی ارسطو کمک کرد ، مرجعیتی که در نیم قرن پس از مرگش به طور کامل تثبیت شد. در این زمان بود که برای اولین بار کتاب ارغنون ارسطو و به تدریج سایر آثار باقی مانده از ارسطو در دسترس قرار گرفت. پیش از این، آثار افلاطون اساس حمایت از واقع‌گرایی فلسفی را تشکیل می‌دادند.

آبلارد به عنوان بزرگترین منطق‌دان بین باستانیان و ویلیام اوکامی مورد ستایش قرار گرفته است .
دو اثر اخلاقی اصلی آبلارد، که هر دو در اواخر عمرش نوشته شده و احتمالاً ناتمام مانده‌اند، عبارتند از اخلاق (همچنین با نام Scito te ipsum ، «خودت را بشناس») و گفتگو بین یک فیلسوف، یک یهودی و یک مسیحی (Dialogus inter Philosophum, Iudaeum et Christianum).

آبلارد در اخلاق، روایتی از نیت‌گرایی محض ارائه می‌دهد و استدلال می‌کند که تنها رضایت یا نیت از نظر اخلاقی قابل ارزیابی است، نه اراده یا میل. او استدلال می‌کند که گناه شامل بی‌احترامی به خداست و شخصی که تصمیم به ارتکاب عمل نادرستی گرفته اما شرایط خارجی مانع او می‌شود، به اندازه کسی که آن را انجام می‌دهد، مقصر است.

او هشت مؤلفه رفتار را شناسایی می‌کند و رذایل ذهنی - مانند تمایلات طبیعی به سمت برخی امیال - را به عنوان عوامل تعیین‌کننده اخلاقی رد می‌کند، زیرا این موارد خارج از کنترل فرد هستند. برای نشان دادن تمایز بین واکنش فیزیکی غیرارادی و رضایت، او مثال مردی را که به تختی بین دو زن بسته شده است، ارائه می‌دهد: اگرچه این تماس او را تحریک می‌کند، اما به این وضعیت رضایت نداده است. به همین دلایل، آبلارد این دیدگاه را که توسط برخی از معاصران مطرح شده است، مبنی بر اینکه لذت ذاتاً گناه است، رد می‌کند و استدلال می‌کند که خداوند انسان را با ظرفیت لذت آفریده است.

آبلارد فضیلت را در عشق به خدا و همسایه ریشه می‌داند و گناه را بی‌احترامی به خدا می‌داند. کسی که صادقانه معتقد است عملی مطابق با خواست خداست، حتی اگر آن عمل به طور عینی اشتباه باشد، سزاوار سرزنش نیست - اگرچه انجام عمل اشتباه مانع از اخلاقی بودن کامل فرد می‌شود. این منجر به یکی از جنجالی‌ترین ادعاهای او می‌شود که در «دیالوگ» مطرح شده است : یهودیانی که مسیح را مصلوب کردند، بی‌گناه بودند، زیرا واقعاً معتقد بودند که مردی را اعدام می‌کنند که به دروغ ادعا می‌کرد مسیح است. اعمال آنها مانع از رسیدن به فضایل اخلاقی کامل می‌شد، اما فقدان دانش آنها، آنها را از سرزنش مبرا می‌کرد.

آبلارد یکی از بزرگترین متکلمان کاتولیک قرن دوازدهم محسوب می‌شود که معتقد است خدا و جهان را می‌توان و باید از طریق منطق و همچنین از طریق احساسات شناخت. او اصطلاح «الهیات» را برای شاخه مذهبی سنت فلسفی ابداع کرد. او را نباید به عنوان یک مرتد در نظر گرفت، زیرا اتهامات ارتداد او پس از مرگش توسط کلیسا رد و لغو شد، بلکه باید به عنوان یک فیلسوف پیشرو که الهیات و فلسفه را به مرزهای خود رساند، در نظر گرفت. او به عنوان «تیزبین‌ترین متفکر و جسورترین متکلم قرن دوازدهم» توصیف می‌شود و به عنوان بزرگترین منطق‌دان قرون وسطی.

آبلارد به مفهوم قصد و زندگی درونی علاقه‌مند بود و در کتاب «رساله عقل» خود، نظریه‌ای مقدماتی در باب شناخت ارائه داد و بعداً این مفهوم را توسعه داد که انسان‌ها «با افکار خود با خدا صحبت می‌کنند». او یکی از توسعه‌دهندگان دفاع از جنون بود و در کتاب «Sito te ipsum» نوشت: «از این [گناه]، کودکان خردسال و البته افراد دیوانه بی‌بهره‌اند... فاقد [عقل] هستند... هیچ چیز برای آنها گناه محسوب نمی‌شود». او پیشگام این ایده بود که بیماری روانی یک وضعیت طبیعی است و «این ایده را که شیطان باعث جنون می‌شود، رد کرد». دیدگاهی که توماس اف. گراهام معتقد است آبلارد «به دلیل سلامت روان خودش» قادر نبود خود را به طور عینی از آن جدا کند تا ظریف‌تر استدلال کند...

ادمین

ماجرای هلوئیز
هلوئیز دارژانتوی در محدوده نوتردام، تحت مراقبت عمویش، کشیش سکولار فولبر، زندگی می‌کرد. او به عنوان تحصیل‌کرده‌ترین و باهوش‌ترین زن پاریس مشهور بود. او به خاطر دانشش در زمینه حروف کلاسیک، از جمله نه تنها لاتین، بلکه یونانی و عبری نیز مشهور بود.

زمانی که هلوئیز با آبلارد ملاقات کرد، جمعیت زیادی - ظاهراً هزاران دانشجو - او را احاطه کرده بودند که به خاطر شهرت آموزه‌هایش از همه کشورها به آنجا آمده بودند. او که از پیشنهادات شاگردانش غنی شده بود و با تحسین جهانی سرگرم شده بود و خود را تنها فیلسوف شکست‌ناپذیر جهان می‌دانست. اما تغییری در سرنوشت او در شرف وقوع بود. او در فداکاری‌اش برای علم، ادعا می‌کرد که زندگی بسیار ساده و باریکی داشته است که تنها با بحث‌های فلسفی جان می‌گرفته است: اکنون، در اوج شهرتش، با عشق روبرو شده بود.

آبلارد پس از تصمیم به دنبال کردن هلوئیز، به دنبال جایی در خانه فولبرت گشت و در سال ۱۱۱۵ یا ۱۱۱۶ رابطه‌ای را آغاز کرد. در حالی که او در زندگینامه خود این رابطه را اغواگری توصیف می‌کند، نامه‌های هلوئیز با این موضوع در تضاد است و در عوض رابطه‌ای برابر را به تصویر می‌کشد که با جذابیت متقابل شعله‌ور شده است. آبلارد با استفاده از عبارات مثالی در آموزه‌های خود مانند "پیتر عاشق دختر خود است" و نوشتن اشعار و ترانه‌های محبوب از عشق خود که در سراسر کشور پخش شد، به فتح خود می‌بالید.

هنگامی که فولبرت متوجه شد، آنها را از هم جدا کرد، اما آنها همچنان مخفیانه با هم ملاقات می‌کردند. هلوئیز باردار شد و توسط آبلارد برای مراقبت به خانواده‌اش در بریتانی فرستاده شد، جایی که پسری به دنیا آورد که او را اسطرلاب نامید، نام ابزار نجومی که دانشمندان برای تعیین زمان یا موقعیت اجرام آسمانی از آن استفاده می‌کردند.

برای آرام کردن فولبرت، آبلارد پیشنهاد ازدواج داد. هلوئیز در ابتدا با ازدواج مخالف بود، اما برای رفع نگرانی‌هایش در مورد آینده شغلی آبلارد به عنوان یک فیلسوف متأهل، این زوج مخفیانه ازدواج کردند. (در این زمان، تجرد روحانیون در سطوح بالاتر کلیسا به یک استاندارد تبدیل شده بود.) برای جلوگیری از سوءظن به رابطه با آبلارد، هلوئیز همچنان در خانه عمویش اقامت داشت. وقتی فولبرت ازدواج را علناً فاش کرد، هلوئیز به شدت آن را انکار کرد و خشم و توهین فولبرت را برانگیخت. آبلارد با فرستادن او به صومعه آرژانتویل (جایی که بزرگ شده بود)، برای محافظت از عمویش، او را نجات داد. هلوئیز لباس راهبه‌ها را پوشید و زندگی راهبه‌ها را در پیش گرفت، هرچند که حجاب نداشت.

فولبرت که از ربوده شدن هلوئیز از خانه‌اش خشمگین بود و احتمالاً معتقد بود که آبلارد برای خلاص شدن از شر او، او را در آرژانتوی رها کرده است، شبی گروهی از مردان را ترتیب داد تا به اتاق آبلارد حمله کرده و او را اخته کنند. به عنوان مجازات قانونی برای این حمله‌ی خودسر، اعضای گروه مجازات شدند و فولبرت که مورد تمسخر عموم قرار گرفته بود، موقتاً از وظایف کلیسایی خود کناره گرفت (او برای چندین سال دیگر در فهرست‌های کلیسایی پاریس ظاهر نشد).

آبلارد از شدت شرمساری از جراحاتش، برای همیشه از مقام کشیشی نوتردام کناره‌گیری کرد و هرگونه شغل کشیشی یا جاه‌طلبی برای کسب مقام بالاتر در کلیسا با از دست دادن مردانگی‌اش از بین رفت. او عملاً خود را به عنوان یک راهب در صومعه سنت دنیس، در نزدیکی پاریس، پنهان کرد و از سوالات مردم وحشت‌زده‌اش اجتناب کرد. روسلینوس و فولک دوئیل، آبلارد را به خاطر اخته شدنش مسخره و تحقیر می‌کردند.

آبلارد پس از پیوستن به صومعه سنت دنیس، اصرار داشت که هلوئیز به عنوان راهبه سوگند یاد کند (او در آن زمان گزینه‌های دیگری نداشت). هلوئیز به جدایی خود از آبلار اعتراض کرد و نامه‌های متعددی فرستاد که دوستی‌شان را از سر می‌گرفت و خواستار پاسخ به سؤالات کلامی مربوط به حرفه جدیدش بود.

تولد فرزندشان
کمی پس از تولد فرزندشان، اسطرلاب، هلوئیز و آبلارد هر دو به گوشه‌نشینی فرستاده شدند. بنابراین پسرشان توسط خواهر (مادر) آبلارد، دنیز، در خانه دوران کودکی آبلارد در لو پالت بزرگ شد. نام او «پتروس آسترالابیوس» در کلیسای جامع نانت در سال ۱۱۵۰ ثبت شده است، و همین نام بعداً دوباره در صومعه سیسترسی در هاوتریو، جایی که اکنون سوئیس است، ظاهر می‌شود. با توجه به عجیب و غریب بودن شدید این نام، تقریباً مطمئن هستیم که این منابع به یک شخص اشاره دارند.

آبلارد که اکنون در اوایل چهل سالگی خود بود و در پی آن بود که خود را به عنوان راهب صومعه سنت دنیس منزوی کند و غم و اندوه خود را از دیدگان پنهان سازد، جایی برای استراحت نیافت. او که در صومعه و به تدریج دوباره به مطالعه روی آورد، تسلیم التماسهای دیگران شد و مدرسه خود را در صومعه‌ای ناشناخته بازگشایی کرد.

سخنرانی‌های او که اکنون با روحیه‌ای عبادی و با سخنرانی‌هایی در مورد الهیات و همچنین سخنرانی‌های قبلی‌اش در مورد منطق تدوین شده بود، بار دیگر توسط جمعیت زیادی از دانشجویان شنیده می‌شد و به نظر می‌رسید که نفوذ قدیمی او بازگشته است. او با استفاده از مطالعات خود در مورد کتاب مقدس و - به نظر او - نوشته‌های متناقض رهبران کلیسا به عنوان پایه، کتاب «Sic et Non» (بله و خیر) را نوشت.

به محض اینکه او سخنرانی‌های الهیاتی خود را منتشر کرد، دشمنانش تفسیر عقل‌گرایانه او از اصل تثلیث را دستمایه قرارداده و علیه آبلارد اقامه دعوی کردند تا او را به اتهام بدعت در یک شورای ایالتی در سواسون که در سال ۱۱۲۱ برگزار شد متهم کرده و او را با آتش بسوزاند. در نهایت او به حبس ابد در صومعه‌ای غیر از صومعه خودش محکوم شد، اما به نظر می‌رسد که آن از قبل توافق شده بود چون این حکم تقریباً بلافاصله لغو شد و آبلارد پس از چند روز اقامت در صومعه سنت مدارد در سواسون، به سنت دنیس بازگشت.

در حالی که روسلین، آبلارد را متهم می‌کرد که مدتی با هلوئیز ارتباط داشته است، در این مرحله بود که آبلارد دوباره با هلوئیز ارتباط برقرار کرد. در آوریل ۱۱۲۹، راهب بزرگ شوگر از سنت دنیس در نقشه‌های خود برای اخراج راهبه‌ها، از جمله هلوئیز، از صومعه آرژانتویل، موفق شد تا املاک سنت دنیس را تصاحب کند. در همین حال، هلوئیز رئیس بنیاد جدیدی از راهبه‌ها به نام پاراکلیت شده بود.

آبلارد راهب بزرگ جامعه جدید شد و برای آن یک قانون و توجیهی برای شیوه زندگی راهبه‌ها ارائه داد. در این امر، او بر فضیلت مطالعه ادبی تأکید کرد. او همچنین کتاب‌هایی از سرودهای مذهبی که سروده بود را تهیه کرد و در اوایل دهه ۱۱۳۰ او و هلوئیز مجموعه‌ای از نامه‌های عاشقانه و مکاتبات مذهبی خود را گردآوری کردند. این اثر، در میان سایر قطعات قابل توجه، شامل مشهورترین نامه آبلارد، شامل زندگینامه‌اش، Historia Calamitatum (تاریخچه فجایع من) است.

این موضوع هلوئیز را بر آن داشت تا اولین نامه خود را بنویسد؛ پس از نامه اول، دو نامه دیگر منتشر شد که در آنها او سرانجام بخش استعفا را پذیرفت، که اکنون به عنوان برادری برای خواهر، آبلارد آن را به او توصیه کرده بود. کمی قبل از سال ۱۱۴۰، آبلارد شاهکار خود، Ethica or Scito te ipsum (خودت را بشناس) را منتشر کرد، که در آن ایده گناه و اینکه اعمال چیزی نیستند که انسان به خاطر آنها قضاوت می‌شود، بلکه نیات هستند را تحلیل می‌کند.

در بهار ۱۱۴۰، او به اسقف شارتر و برنارد کلروو نامه نوشت و آنها را محکوم کرد. یکی دیگر از متکلمان کم‌اعتبارتر، توماس مورینی ، نیز در همان زمان فهرستی از بدعت‌های ادعایی آبلارد را، شاید به تحریک برنارد، تهیه کرد. شکایت برنارد عمدتاً این است که آبلارد منطق را در جایی که قابل اجرا نیست، به کار برده است و این غیرمنطقی است. در بحبوحه فشارهای برنارد، آبلارد از برنارد خواست که یا اتهامات خود را پس بگیرد، یا آنها را علناً در شورای مهم کلیسا مطرح کند.

با این کار، آبلارد خود را در جایگاه طرف مظلوم قرار داد و برنارد را مجبور کرد تا از خود در برابر اتهام افترا دفاع کند. با این حال، برنارد از این دام اجتناب کرد: در آستانه شورا، او یک جلسه خصوصی از اسقف‌های حاضر تشکیل داد و آنها را متقاعد کرد که هر یک از گزاره‌های بدعت‌آمیزی را که به آبلارد نسبت داده بود، یک به یک محکوم کنند. وقتی آبلارد روز بعد در شورا حاضر شد، فهرستی از گزاره‌های محکوم‌شده که به او نسبت داده شده بود، به او ارائه شد.

تکفیر و درگذشت
آبلارد که به دلیل بیماری قادر به پاسخگویی به این موارد نبود، مجلس را ترک کرد، به پاپ متوسل شد و به سمت رم رهسپار شد، به این امید که پاپ از او حمایت بیشتری کند. با این حال، این امید بی‌اساس بود. در ۱۶ ژوئیه ۱۱۴۱، پاپ اینوسنت دوم با صدور توقیعی، آبلارد و پیروانش را تکفیر و او را به سکوت ابدی محکوم کرد و در سندی دیگر دستور داد که آبلارد را در صومعه‌ای محبوس و کتاب‌هایش را بسوزانند. با این حال، پیتر ارجمند، راهب بزرگ کلونی، آبلارد را از این حکم نجات داد .

آبلارد در راه رم، قبل از رسیدن محکومیت پاپ به فرانسه، توقف کرده بود. پیتر ارجمند، آبلارد را که دیگر پیر شده بود، متقاعد کرد که از سفر خود صرف نظر کند و در صومعه بماند. پیتر موفق شد با برنارد آشتی کند، حکم تکفیر را لغو کند و پاپ اینوسنت را متقاعد کند که اگر آبلارد تحت حمایت کلونی باقی بماند، کافی است. آبلارد ماه‌های پایانی عمر خود را در صومعه سنت مارسل گذراند و در ۲۱ آوریل ۱۱۴۲ درگذشت. گفته می‌شود که او پیش از مرگ، «نمی‌دانم» را به عنوان آخرین کلمه بر زبان آورده است. هلوئیز و پیتر کلونی پس از مرگ او با پاپ شرایطی ترتیب دادند تا نام او را از اتهامات ارتداد پاک کنند.

آبلارد ابتدا در سنت مارسل به خاک سپرده شد، اما بقایای او به زودی مخفیانه به پاراکلیت منتقل شد و تحت مراقبت عاشقانه هلوئیز قرار گرفت، که سرانجام در سال ۱۱۶۳ خود نیز در کنار او آرام گرفت. استخوان‌های این زوج پس از آن بیش از یک بار جابجا شدند، ولی حتی در فراز و نشیب‌های انقلاب فرانسه نیز حفظ شدند و اکنون گمان می‌رود که در مقبره معروف گورستان پرلاشز در شرق پاریس قرار دارند. انتقال بقایای آنها به آنجا در سال ۱۸۱۷، که در آن زمان هنوز دور از منطقه مسکونی پاریس بود، به طور قابل توجهی به محبوبیت آن گورستان کمک کرد. طبق سنت، عشاق یا مجردهای دلشکسته، به نشانه ادای احترام به آن زوج یا به امید یافتن عشق واقعی، نامه‌هایی را در این سردابه می‌گذارند.

منبع: ویکی‌پدیا

ثبت نظر